تبلیغات
با ما آپدیت باشید - عجیب ترین خانواده در ایران + تصاویر

جهت حمایت از ما روی تبلیغات کلیک کنید

عجیب ترین خانواده در ایران + تصاویر

نویسنده :محمد بلاگر
تاریخ:سه شنبه یازدهم بهمنماه سال 1390-08:20

Persianv.com At site

این خانواده تا به حال با هیچ انسانی غیر از خودشان معاشرت نداشته‌اند، ساندویچ و غذاهای امروزی نخورده‌اند،‌موبایل را به چشم ندیده‌اند و تمام این اتفاقات در سال 1390 در مركز شهر مشهد افتاده است تنها همبازی آن ها در تمام این 35 سال تعدادی گوسفند زنده بودند...

بقیه در ادامه مطلب...
پدر آن‌ها برای‌ رهایی از تنهایی برایشان گرفته بود عجیب‌تر از تمام این حوادث ثروت هنگفتی است كه حالا پدر خانواده برای آنها به ارث گذاشته پسر دوم خانواده برای اولین بار  به تنهایی از در منزل خارج شد. او حاضر شد حقایقی شگفت‌انگیز را از این خانه مرموز در اختیار ما قرار دهد
شروع اسارت
لباس سفید عروسی به تن داشت كه پا در خانه‌ای طلسم‌شده گذاشت. دختر روستایی به اصرار پدر و مادرش با مردی ازدواج كرد كه همسری نازا داشت و نمی‌دانست كه بعد از مراسم ازدواج برای همیشه روستای‌شان را ترك خواهد كرد. باور كردنی نیست حتی اگر واقعیت داشته باشد! 19 سال بیشتر نداشت كه مردی در خانه‌شان را زد، كارمند بود و می‌خواست با این دختر جوان و شاداب ازدواج كند، وقتی شنید قرار است هووی زن نازایی شود به گوشه‌ای پناه برد، می‌دانست خودش حق انتخاب ندارد و پدر و مادرش با تصور اینكه خواستگار كارمند است و حقوقی دارد وی را به او خواهند داد. بار سفر را بستند تا به مشهد بروند، حتی اشك‌هایش خشك شده بود.

شاید باید به خاطر تنهایی‌هایش گریه می‌كرد، به‌خود دلداری می‌داد تا تصور كند شوهرش فرشته است كه می‌خواهد به او پرواز‌كردن یاد بدهد. با دنیایی از امید عروس شد. 35سال پیش بود كه در خانه‌‌ای با دیوارهای سیمانی و شیروانی زنگ‌زده‌ای باز شد و نوعروس با پای گذاشتن روی موزائیك حیاط برای همیشه زندانی شد. در نخستین حكمی كه از سوی شوهرش صادر شد باید نه تنها با خانواده‌اش برای همیشه قطع رابطه می‌كرد بلكه حق خروج از آن چهاردیواری را نداشت. مرد رفتار عجیبی داشت، نوعروس جوان بود و خواست یاغی‌گری كند كه زیر مشت و لگدهای شوهر چاره‌ای جز تسلیم ندید، همان سكوت نخست كافی بود تا دیگر جرات نداشته باشد یك كلمه‌ای حرف بزند.

نو عروس همراه با دیوارها و ‌ثانیه‌ها روز به روز فرسوده‌تر می‌شد در فضای سرد و بی‌روح خانه متروكه. وقتی برای نخستین‌بار باردار شد تصور كرد دوران بدبختی‌ها تمام شده است، می‌دانست شوهرش بچه‌دوست دارد و همین می‌تواند در زندان را به روی او باز كند و پر پرواز را به او بدهد. این روزنه امید نیز رنگ باخت چون پدر خانواده نه تنها در زندان را باز نكرد بلكه دختر و 3پسرش را نیز به سرنوشت مادرشان گرفتار كرد.

 

 
مادر زندانی
 

خانه پر از سكوت بود، همه از پدر وحشت داشتند، همسایه‌ها این خانه را یك معما می‌دانستند، بچه‌ها تنها زمانی دیده می‌شدند كه به مدرسه می‌رفتند. پدر هرازگاهی به خانه سركی می‌كشید و خرید بر‌عهده خودش بود، هر بار می‌آمد آشغال‌هایی با خود همراه داشت و در گوشه‌‌ای از حیاط می‌گذاشت، روز به روز خانه شیروانی‌دار پر از زباله می‌شد تا جایی‌كه ماشین پیكان زیر همین آشغال‌ها مدفون شد.

بچه‌ها حق بازی حتی در حیاط خانه را نداشتند بیشتر با نگاه بود كه با هم حرف می‌زدند وقتی نمره‌های‌شان20 می‌شد انگیزه‌ای برای خوشحالی نداشتند انگار سلام‌دادن را یاد نگرفته بودند و در یك جزیره ناشناخته تنهای تنها بودند. كتك‌خوردن از پدر یك عادت شده بود، وقتی پای در خانه شیروانی می‌گذاشتی باور نمی‌كردی خانواده در آن زندگی می‌كنند، بوی بد زباله و فاضلاب همه را به عقب می‌راند انگار مادر خانواده نیز روحیه‌ای برای تمیزی نداشت، همه جا را خاك گرفته و زیبایی حیاط خانه لابه‌لای تپه‌ای از زباله گم شده بود.
بچه‌ها یكی پس از دیگری با نمرات ممتاز دیپلم گرفتند و تنها بهانه‌ برای خارج‌شدن از خانه را نیز از دست دادند. همه می‌دانستند قفل این اسارت روزی شكسته خواهد شد، پدر خانواده بدبین‌ و سخت‌گیرتر شده بود تا اینكه بیمار شد و خیلی زود خود را تسلیم سرنوشت مرگ كرد. طلسم شكست، وقتی مادر و بچه‌ها شنیدند زنگ پرواز نواخته شده است حتی به‌‌دلیل مرگ پدر قادر به گریه نبودند.
دیدار پس از 35 سال
در آهنی زنگ‌زده با صدای خشكی باز شد و آنها برای همیشه آنجا را ترك كردند، صحنه دیدار زن با خانواده روستایی‌اش آن هم بعد از 35 سال زندگی در زندان. بچه‌ها انگار از دنیای دیگری آمده‌اند، هیچ‌كس را نمی‌شناختند و نمی‌دانستند در مهمانی‌ها چه رفتاری داشته باشند. خانه پر از سكوت دیگر جای‌ماندن نبود جالب این كه مشخص شد پدر سخت‌گیر نزدیك به یك میلیارد تومان برای زندانی‌هایش ارثیه گذاشته است. با مرگ مرد‌ مرموزی در مشهد، راز زندگی وحشتناك خانواده‌‌اش در یك خانه متروكه و فرسوده فاش شد. همسر این مرد از همان روز نخست ازدواج در خانه زندانی بوده و بچه‌هایش نیز مانند او، مطیع دستورات پدر سلطه‌گر بودند. وقتی ماموران كلانتری شهید فیاض‌بخش مشهد وارد خانه شیروانی شدند باور نمی‌كردند داستان زندگی زنی با 4 بچه‌اش در این خانه واقعیت داشته باشد.
زندگی‌ام سوخت
زن 54‌ساله با چهره‌ای تكیده، شادی كم‌روحی به چشم‌هایش داده بود و دل پردردی داشت، 35‌سالی می‌شد كه تنها مونس و هم‌دمش بچه‌هایی بودند كه سرنوشتی بهتر از او نداشتند. این زن با ادبیات خاصی حرف می‌زند: «19سال بیشتر نداشتم كه با این مرد ازدواج كردم، از وقتی به این خانه آمدم جز بداخلاقی و بی‌اعتنایی ندیدم، باید با همه قطع رابطه می‌كردم، به كتك‌های شوهرم عادت كرده بودم و گریه‌هایم تنها با نوازش بچه‌ها آرام می‌گرفت». وی می‌گوید: «یك روز زن همسایه‌ آتش تنوری برای ما آورد، در را به آرامی باز كردم و آن را گرفتم، وقتی شوهرم متوجه شد آن را از دستم گرفت و به سرم كوبید، باور می‌كنید هم‌كلاسی‌های بچه‌هایم نیز جرات آمدن به در خانه را نداشتند، شوهرم آنها را هم كتك می‌زد.»
زن آهی كشیده و ادامه می‌دهد: «وقتی شوهرم نبود راحت‌تر زندگی می‌كردیم البته جرات خارج‌شدن از خانه را نداشتیم اما حتی اگر در خواب او را می‌دیدم از ترس می‌لرزیدم، ابتدا سعی می‌كردم خانه‌ای تمیز داشته باشم بعد كه دیدم هر كاری می‌كنم پدر بچه‌ها اعتنایی ندارد و با جمع‌آوری زباله و رنگ‌نزدن به دیوارها خانه را به یك زباله‌دان تبدیل كرده من هم دل و دماغم را از دست دادم و خانه روز به روز خاك گرفته‌تر شد.» زن از رهایی لذت می‌برد و می‌گوید: «در این سال‌ها در هیچ مراسمی خانوادگی و فامیلی شركت نكردیم، شوهرم وقتی بیرون می‌رفت روی در علامت می‌گذاشت و اگر بدون اجازه در باز می‌شد من و بچه‌ها را كتك می‌زد، در این مدت سلامت روحی و جسمی‌ام را از دست دادم و وقتی پدر بچه‌ها مُرد توانستم برادرها و خواهرانم را ببینم، یك آرزو بود كه به آن رسیدم.»
وی از روز نخست آزادی می‌گوید: «باورم نمی‌شد مشهد این‌قدر تغییر كرده باشد، مهم‌تر از همه شنیدم یك‌میلیارد تومان ارثیه داریم كه دیگر برای خوشبختی‌ ما فایده‌ای نداشت، ما از همه‌چیز محروم بودیم و حالا یك ثروت خوب داریم، اما كل دنیا را هم داشته باشیم دیگر فایده‌ای نداشت، چرا كه زندگی‌ و سرنوشت‌مان سوخته و از این به بعد تنها شرایط بهتری خواهیم داشت و من از اینكه بچه‌هایم اجتماعی نیستند نگران هستم.»



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
docann.jimdo.com
شنبه بیست و یکم مردادماه سال 1396 05:30
I have read some just right stuff here. Definitely price bookmarking for revisiting.
I surprise how so much effort you place to create such a wonderful informative site.
What is a heel lift?
دوشنبه نهم مردادماه سال 1396 15:12
My spouse and I stumbled over here by a different
website and thought I might as well check things out.
I like what I see so now i am following you. Look forward to
finding out about your web page again.
How do you grow?
جمعه ششم مردادماه سال 1396 18:35
Have you ever thought about creating an ebook or guest authoring on other blogs?
I have a blog centered on the same information you discuss and
would love to have you share some stories/information. I
know my visitors would enjoy your work. If you are even remotely interested,
feel free to send me an e mail.
KateCalvin.bravesites.com
شنبه سی ام اردیبهشتماه سال 1396 09:45
Hello my family member! I want to say that this post is amazing, nice written and include almost all important infos.

I'd like to look more posts like this .
lucindapebworth.wordpress.com
شنبه سی ام اردیبهشتماه سال 1396 09:11
You are so awesome! I do not believe I've truly read a single thing like that before.
So nice to discover someone with some original thoughts on this topic.
Really.. thank you for starting this up. This web site is one thing that is required on the internet, someone with some originality!
BHW
چهارشنبه سی ام فروردینماه سال 1396 10:15
Hi there, after reading this remarkable paragraph i am also
delighted to share my knowledge here with friends.
BHW
دوشنبه بیست و هشتم فروردینماه سال 1396 10:38
I do not know if it's just me or if everybody else encountering issues with
your blog. It looks like some of the written text in your content are running off the screen. Can someone else please provide feedback
and let me know if this is happening to them as well? This could be
a issue with my browser because I've had this happen before.
Thank you
BHW
چهارشنبه بیست و سوم فروردینماه سال 1396 20:25
After looking at a number of the blog articles on your web page, I honestly like
your way of blogging. I saved as a favorite it to my bookmark webpage list and will be checking back soon. Please visit my web site too and let me know how you feel.
manicure
یکشنبه سیزدهم فروردینماه سال 1396 17:49
My family all the time say that I am killing my time here at net, however I know I
am getting know-how all the time by reading thes pleasant articles or
reviews.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo